خرید بک لینک

ساقی نامه 1

ایا ساقی نقاب از روی بگشا به خود خود را جمال خویش بنما

جمالش را نقاب آمد جمالش و گرنه نیست پنهان ساقی ما

نگنجد ساقیِ ما در نقابی دو عالم را جمال او تجلّی

مرا ابرویِ ساقی گشته محراب نخواهم کرد سجده جز همان جا

می ای کان از ازل خوردم ز ساقی خمارش تا ابد مانده مهیّا

مفرما محتسب توبه از این می که این می جایز است در مذهب ما

ندانی قدر آن مستان هوشیار نخواهی کرد فهم این سرّ اصلا

گدایی کن تو از دل های ایشان مگر بویی رسد از عود دل ها

مـحمّـد دل بـه سـاقـی داد خـامـوش

خـواهـد جـز بــه ســاقـی هیچ ملجـا

ساقی نامه 2

هزاران دیده ساقی را بدیدست دو عالم گوشۀ چشمی ندیدست

نمیدانی که ساقی در حجاب است به هر سویی جمال او پدیدست

چو ساقی را به ساقی می توان دید و گر نه کیست کو آن را بدیدست

چه داند کور مادر زاد مسکین به جز اینکه همین گفت و شنیدست

هر آن کو فانی از خود گشت مطلق پس آن گاهی به جانان، جان رسیدست

شود مفهوم، این اسرار او را کسی کو شربت از ساقی چشیدست

بـه تــار زلــف سـاقـی ای مـحمـّـد

چو مجنون تا چه مِحنت ها کشیدست

ساقی نامه 3

ایا ساقی حجاب از روی بردار که تا مکشوف گردد جمله اسرار

حجابی نیست خود اندر میانه به هر سو از جمال توست اظهار

تویی ساقی تویی مجلس تویی می نبینم در دو عالم هیچ اغیار

ایا زاهد بیا در مجلس اندر که تا خرقه نهی در پیش خمّار

تویی موجود مطلق ساقی ما حقیقت چون تویی در دهر، دیّار

مشو منکِر تو از احوال ایشان به نیک و بد نباشد کرد این کار

چو از پندار ما و من گذشتی ترا باشد به یک یک ذرّه اقرار

به صدق آ پیش این مستانه ساقی بنه از سَر هوا و جُبّه، دستار

منی و ما نگنجد مجلس شان به نیک و بد نباید کرد انکار

مـحمّـد خستـه جـز سـاقـی نبینـد

کـجـا او را بـود در خـویـش پـنـدار

برچسب: چند,ساقی,نامه,خواجه,محمد,مرشد, نویسنده: متین سامانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 3:35

صفحه بندی